در وصف شمالِ ایران.

چهارشنبه, ۳۰ شهریور ۱۴۰۱، ۰۸:۱۸ ب.ظ

-عکس از خودم-

بدنم را به جنگل می‌سپارم و اولین قدم را در جنگل بر میدارم.چگونه اینقدر زیباست؟! دهمین قدم را نیز درون جنگل بر‌ میدارم، به آغوش های بازِ درختان خیره می‌شوم. به راستی که آنان مهربان ترینند. خود را وقف موجودات زنده‌ی دیگر می‌کنند و تا آخرین لحظه‌ی زندگی خود به هر کسی که بتوانند سود می‌رسانند، حتی بعد از مرگشان هم سود‌ رسانند، پُلی می‌شوند برای عبور، دیواری می‌شوند برای امنیت، صندلی‌ای ‌می‌شوند برای نشستن، میزی می‌شوند برای استفاده، کاغذی می‌شوند برای نوشتن. هم اکنون ۱۰ دقیقه‌ است که در جنگل به سر می‌برم، سی‌امین قدم را نیز برمی‌دارم.

خورشید چقدر زیباست، گرم و پرنور، از خود گذشته و مهربان. اوست که حکم مادرِ هشت سرزمین متفاوت را دارد، هشت سرزمین بی‌نهایت بزرگ. اوست که آنها را گرم نگه می‌دارد، او آنها را به خود می‌چسباند، زیرا می‌داند که اگر رهایشان کند، کارشان در این دنیای ناشناخته ساخته است. ۵ میلیارد سال است که عاشقانه از آنها مراقبت می‌کند، عصاره ی وجود خود را می‌سوزاند تا مبادا آب در دل هشت فرزندش تکان بخورد. او فرزندان مهربانی نیز دارد، شبانه روز به دور او می‌گردند و او را می‌پرستند.خورشید آشکارا حکم مادر زمین را دارد، هر چیزی که بر روی زمین باشد، چه زنده چه غیر زنده، وابسته به خورشید است. گیاهان، حیوانات و انسان ها. گرمای خورشید عامل زندگیِ میلیارد ها موجود زنده‌ایست که بر روی این سرزمین پهناور و عزیز‌کرده‌ی خورشید زندگی می‌کنند.

تا این لحظه حدودا ۳۰ دقیقه است که در حال پرسه زدن در این جنگل زیبا هستم. صدای جیغِ شغالی خردلی را می‌شنوم. جیغش گوش‌خراش است، اما بی‌نهایت زیباست. گوش های گربه‌ایَش، بینیِ سیاهش، اصلا همه چیزش! او بی‌نهایت زیباست. عجیب است که ترس را در دلم احساس نمی‌کنم. احساس می‌کنم که او دوست من است، با چشمانِ پر‌کلاغی‌اش به من زل زده است. طوری به من زل زده است که حس می‌کنم در حال خواندن ذهن من است. شاید تاکنون انسان ندیده است. کمی از من دور می‌شود. متوجه نمی‌شوم چرا. تا اینکه صدایی می‌شنوم. شناسایی هویت صدا به دلیل دوری‌ام از شخص صحبت کننده سخت است. اما هر چه است خبر از زمان رفتن می‌دهد.

دور می‌زنم و هر چیزی که دیده‌ام را مرور می‌کنم. اگر می‌توانستم تا صبح فردا می‌نشستم و به چشمانِ پر‌کلاغی‌ِ دوست عزیزم، شغال، زل می‌زدم. به ماشین می‌رسم. فراموش کردن این صحنه ها غیر ممکن است. امیدوارم کسی که این را می‌خواند نیز تجربه‌اش کند.

چه عکس قشنگی گرفتی :">

=)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی