
Let It Be - The Beatles
چسبیدم به شاخه، نمیخوام بیوفتم، نمیخوام یکی روم پا بذاره و صدای «خرچ» بدم. اما کی تا حالا چسبیده به شاخه و محکمتر شده؟ پس خودم رو رها کردم، گذاشتم هوای بارونی اهواز روحم رو تسکین بده، گذاشتم پرندههای پل سفید از کنارم رد بشن، گذاشتم پاهام از راه رفتن زیاد با بوت، تاول بزنه. حداقل غزل الان یادش اومده زندگی یعنی چی، یادش اومده که این چند روزِ پراسترس و پر از آشفتگیای که تجربه کرده، قرار نیست همیشگی باشه و خب، there will be an answer, let it be.
بخوام از فاصلهی بین روز صفرم و امروز بگم و اینکه دارم چیکار میکنم، باید بگم که توی این چندروز به جز بخش امتحان ریاضی بیشتر رویهی مغزم این بود که چیکار کنم تا زندگی کردن رو از یادم نره و عقلم رو از دست ندم. چون من یک news addict هستم D:. یه جورایی واقعاً داشتم دچار فروپاشی میشدم چون نمیدونستم توی دنیا چه خبره و فقط یک منبع برای دنبال خبر در دسترسم بود و نمیتونستم یک حرفو از چند زاویه ببینم. دیوانه کننده بود. امروز تصمیم گرفتم دیگه بهش فکر نکنم، مهم نیست که ابرقدرتها چه تصمیمی برای زندگیم میگیرن، تهش بار همهی تصمیمهام و بیتحرکیهای انتخابیم روی دوش خودمه و اگر بخوام به ایلان ماسک یا ترامپ غر بزنم احتمالاً با همون «زهی خیال باطل» مواجه میشم. در هر حال، دارم سعی میکنم دربرابر اخبار قویتر و محکمتر بشم، چون بخوام صادق باشم واقعاً هم کاری نمیتونم راجع بهشون بکنم.
به عنوان تیتر بزرگ دوم باید بگم دو تا کتابِ کوتاه تموم کردم! یکی «هویج بستنی» از فرهاد حسنزاده، که یه نویسندهی نوجوان دوست داشتنیه و این مجموعه داستان کوتاهِ کوچولو و بامزهش هم خیلی به دلم نشست، همیشه از تابستونِ ۱۴۰۲ ممنونم که بهم یاد داد رمانهای نوجوان هم ارزش خوندن دارن و من رو وارد اقیانوسی از نویسندههای فارسیِ ردهی سنی نوجوان کرد چون من واقعاً عاشق بعضیهاشون هستم! در این راستا بگم که کتاب دوم هم یه سری حکایتهای انتخابی از تاریخ بیهقی به نثر ساده و همهفهم بود و خیلی دوستداشتنی بودن، تاریخ بیهقی چه به زبون ساده چه به همون نثر عجیب غریب و باارزش بیهقی، باز هم ارزش خوندن داره و به نظرم یه بار هم که شده بخش هاییش رو بخونید، پیشنهاد من «ذکر بردار کردن حسنک وزیر» هست D':.

بالاتر گفتم که گذاشتم اهواز بارونی تسکینم بده، امروز صبح که برای امتحان ریاضی رفتم، هوا بارونی و دلگیر بود، انگار که طبق همون کلیشهی همیشگی آسمون هم بغضش به حال ما ترکیده باشه. ولی بعد از امتحان، چون خوب بود و بار دیگر یک شب امتحانیِ وارفته ولی موفق بودم (:دی) از فرشته خواستم پیاده برگردیم و از پل سفیدِ عزیز رد بشیم. اهواز به قول فرشته با وجود کارونه که هنوز نفس میکشه، کارونِ گِلی و کم عمق که دیگه داره نفسهای آخرش رو میکشه، ولی نفسهای آخرش هم، نفسهای شهره. مردم کارون رو دوست دارن، پرندهها کارون رو دوست دارن. لب کارون، شاید دیگه گُلبارون نباشه، ولی پرندههای مهاجر هنوز هم بهش بر میگردن، پرندهها هنوز روی فلزای سرد و بیروحِ پل سفید میشینن و دل آهنیِ پل رو هم از مهرشون آب میکنن، ما کی باشیم که مقاومت کنیم!
خلاصه، هوا خوب بود و نفس کشیدن توش لذتبخش، باد خوبی میوزید، مردم کاپشن پوشیده بودن، دست فرشته یه چتر سبز بود، سبزی که من فکر میکردم سبزِ شوشتریه، ولی نبود، فرشته میگه اون یکم سبزتره، حالا که فکر میکنم، آره، یکم سبزتره. منم دلم میخواد همون رنگ بمونم، سبزِ سبزِ سبز.
پینوشت ۱: نشستم به رسم وقت تلف کردن در روزهای استرسزا سریال Crash Landing On You رو دیدم :(, خیلی دوستش داشتم، خیلی زیاد، خیلی احساسات بازیگر ها واقعی بود و واقعاً تحسینشون میکنم، امروز دوستم میگفت سکانس موردعلاقهش اونجا بوده که سهری و کاپیتان ری به سمت هم میدون وسط مأمورها، ولی من اون سکانسی رو دوست داشتم که کاپیتان ری دوستهاش رو توی کرهی جنوبی پیدا میکنه، همون جایی که کفشهای یکی از زیردستهاش رو پاش میکنه و بعد کلی هم رو بغل میکنن :(. بعد این وسط یه چیزی هم دیدم و قشنگ اینجوری بودم که ARIANA WHAT ARE YOU DOING HERE!! خلاصه که لذت بردم ممنون از دستاندرکاران :دی.
پینوشت ۲: میخوام به درسخوندنِ برگردم و این بار با هیچکس شوخی ندارم! (البته هیچوقت واقعاً ولش نکردم که بخوام بهش برگردم ولی دیگه مطالعهی روزانه ۴ ساعت بسه، دو سه هفتهم همینجوری هدر رفت و دیگه با کسی شوخی ندارم "-"، این سری پستها هم برای همینه که آپدیتش رو بدم!)
پینوشت ۳: سالم بمونید، دوستتون دارم :-), شما هم اگر خواستید بهم بگید چجوری توی این زمستون سبز موندید، یا حداقل تلاش میکنید بمونید.

راستی یادم رفت بگم، قالب وبلاگ هم فعلاً همینقدر ساده میمونه و به واسطهی این سادگی یه سری اسمها رو هم عوض کردم توی منو و عنوان و اینها، به امید روزی که اینترنت دوباره اوکی بشه و به اصلمون برگردیم :(.