برگِ سبزِ زمستون. (یک.)

سه شنبه, ۲۴ دی ۱۴۰۴، ۰۹:۰۶ ب.ظ

Let It Be - The Beatles

چسبیدم به شاخه، نمی‌خوام بیوفتم، نمی‌خوام یکی روم پا بذاره و صدای «خرچ» بدم. اما کی تا حالا چسبیده به شاخه و محکم‌تر شده؟ پس خودم رو رها کردم، گذاشتم هوای بارونی اهواز روحم رو تسکین بده، گذاشتم پرنده‌های پل سفید از کنارم رد بشن، گذاشتم پاهام از راه رفتن زیاد با بوت، تاول بزنه. حداقل غزل الان یادش اومده زندگی یعنی چی، یادش اومده که این چند روزِ پراسترس و پر از آشفتگی‌ای که تجربه کرده، قرار نیست همیشگی باشه و خب، there will be an answer, let it be.

بخوام از فاصله‌ی بین روز صفرم و امروز بگم و اینکه دارم چی‌کار می‌کنم، باید بگم که توی این چندروز به جز بخش امتحان ریاضی بیشتر رویه‌‌ی مغزم این بود که چی‌کار کنم تا زندگی کردن رو از یادم نره و عقلم رو از دست ندم. چون من یک news addict هستم D:. یه جورایی واقعاً داشتم دچار فروپاشی می‌شدم چون نمی‌دونستم توی دنیا چه خبره و فقط یک منبع برای دنبال خبر در دسترسم بود و نمی‌تونستم یک حرفو از چند زاویه ببینم. دیوانه کننده بود. امروز تصمیم گرفتم دیگه بهش فکر نکنم، مهم نیست که ابرقدرت‌ها چه تصمیمی برای زندگیم می‌گیرن، تهش بار همه‌ی تصمیم‌هام و بی‌تحرکی‌های انتخابیم روی دوش خودمه و اگر بخوام به ایلان ماسک یا ترامپ غر بزنم احتمالاً با همون «زهی خیال باطل» مواجه می‌شم. در هر حال، دارم سعی می‌کنم دربرابر اخبار قوی‌تر و محکم‌تر بشم، چون بخوام صادق باشم واقعاً هم کاری نمی‌تونم راجع بهشون بکنم.

به عنوان تیتر بزرگ دوم باید بگم دو تا کتابِ کوتاه تموم کردم! یکی «هویج بستنی» از فرهاد حسن‌زاده، که یه نویسنده‌ی نوجوان دوست داشتنیه و این مجموعه داستان کوتاهِ کوچولو و بامزه‌ش هم خیلی به دلم نشست، همیشه از تابستونِ ۱۴۰۲ ممنونم که بهم یاد داد رمان‌های نوجوان هم ارزش خوندن دارن و من رو وارد اقیانوسی از نویسنده‌های فارسیِ رده‌ی سنی نوجوان کرد چون من واقعاً عاشق بعضی‌هاشون هستم! در این راستا بگم که کتاب دوم هم یه سری حکایت‌های انتخابی از تاریخ بیهقی به نثر ساده و همه‌فهم بود و خیلی دوست‌داشتنی بودن، تاریخ بیهقی چه به زبون ساده چه به همون نثر عجیب غریب و باارزش بیهقی، باز هم ارزش خوندن داره و به نظرم یه بار هم که شده بخش هاییش رو بخونید، پیشنهاد من «ذکر بردار کردن حسنک وزیر» هست D':.

بالاتر گفتم که گذاشتم اهواز بارونی تسکینم بده، امروز صبح که برای امتحان ریاضی رفتم، هوا بارونی و دلگیر بود، انگار که طبق همون کلیشه‌ی همیشگی آسمون هم بغضش به حال ما ترکیده باشه. ولی بعد از امتحان، چون خوب بود و بار دیگر یک شب امتحانیِ وارفته ولی موفق بودم (:دی) از فرشته خواستم پیاده برگردیم و از پل سفیدِ عزیز رد بشیم. اهواز به قول فرشته با وجود کارونه که هنوز نفس می‌کشه، کارونِ گِلی و کم عمق که دیگه داره نفس‌های آخرش رو می‌کشه، ولی نفس‌های آخرش هم، نفس‌های شهره. مردم کارون رو دوست دارن، پرنده‌ها کارون رو دوست دارن. لب کارون، شاید دیگه گُل‌بارون نباشه، ولی پرنده‌های مهاجر هنوز هم بهش بر می‌گردن، پرنده‌ها هنوز روی فلزای سرد و بی‌روحِ پل سفید می‌شینن و دل آهنیِ پل رو هم از مهرشون آب می‌کنن، ما کی باشیم که مقاومت کنیم!

خلاصه، هوا خوب بود و نفس کشیدن توش لذت‌بخش، باد خوبی می‌وزید، مردم کاپشن پوشیده بودن، دست فرشته یه چتر سبز بود، سبزی که من فکر می‌کردم سبزِ شوشتریه، ولی نبود، فرشته می‌گه اون یکم سبزتره، حالا که فکر می‌کنم، آره، یکم سبزتره. منم دلم می‌خواد همون رنگ بمونم، سبزِ سبزِ سبز.


پی‌نوشت ۱: نشستم به رسم وقت تلف کردن در روزهای استرس‌زا سریال Crash Landing On You رو دیدم :(, خیلی دوستش داشتم، خیلی زیاد، خیلی احساسات بازیگر ها واقعی بود و واقعاً تحسینشون می‌کنم، امروز دوستم می‌گفت سکانس موردعلاقه‌ش اونجا بوده که سه‌ری و کاپیتان ری به سمت هم می‌دون وسط مأمور‌ها، ولی من اون سکانسی رو دوست داشتم که کاپیتان ری دوست‌هاش رو توی کره‌ی جنوبی پیدا می‌کنه، همون جایی که کفش‌های یکی از زیردست‌هاش رو پاش می‌کنه و بعد کلی هم رو بغل می‌کنن :(. بعد این وسط یه چیزی هم دیدم و قشنگ اینجوری بودم که ARIANA WHAT ARE YOU DOING HERE!! خلاصه که لذت بردم ممنون از دست‌اندرکاران :دی.

پی‌نوشت ۲: می‌خوام به درس‌خوندنِ برگردم و این بار با هیچکس شوخی ندارم! (البته هیچوقت واقعاً ولش نکردم که بخوام بهش برگردم ولی دیگه مطالعه‌ی روزانه ۴ ساعت بسه، دو سه هفته‌م همینجوری هدر رفت و دیگه با کسی شوخی ندارم "-"، این سری پست‌ها هم برای همینه که آپدیتش رو بدم!)

پی‌نوشت ۳: سالم بمونید، دوستتون دارم :-), شما هم اگر خواستید بهم بگید چجوری توی این زمستون سبز موندید، یا حداقل تلاش می‌کنید بمونید.

راستی یادم رفت بگم، قالب وبلاگ هم فعلاً همینقدر ساده می‌مونه و به واسطه‌ی این سادگی یه سری اسم‌ها رو هم عوض کردم توی منو و عنوان و این‌ها، به امید روزی که اینترنت دوباره اوکی بشه و به اصلمون برگردیم :(.

اینکه فهمیدم یک ساعت بیشتر با من فاصله نداری باعث شد ذوق کنمT^T بالاخره یه خوزستانیییی

=))), عاشقتممم
قبلاً شاید اینجا نبودی وگرنه خیلی گفته بودم اهوازم، خیلی خوشحالم یک خون‌گرم دیگه اینجا می‌بینممم

:››

آره آره T^T منم همینطوررررر :> 

واقعا هرچقدرم خوزستان بد آب و هوا باشه، بازم بهتر از مردم خوزستانی پیدا نمی‌شه. اصلا یه صفای دیگه داره 

دقیقاً باهات موافقم، یه گرمای دیگه ای داریم :(، امیدوارم یک روز ببینمت حالا که اینقدر نزدیکیم :""""

با چی عکس گرفتیی😍 خیلی قشنگن

دوربین گوشیمه، یه نرم‌افزاری نصب کردم به اسم Oldroll که این افکت رو بهش داده، ممنونم =).

منم امیدوارمممم :> 

امیدوارم بیشتر باهم دوست بشیمT^T

خواهیم شددد، اگر این کنکور رو ازش رد بشیم راه‌های دوستی بسیار هموارتر خواهند شددد

عه پس جفتمون کنکوری‌ایم؟ :))

کنکور چی داری توTT

بله متأسفانه:(
تجربیمشدنپشوش

وسط این متن لایت یهو لب کارون پلی شد تو مغزم...

با اینکه مردم غمگینن ولی لب کارون هنوز همون لب کارونه :-)

یه همدرد پیدا کردم :)))

منم پشت کنکور تجربی‌امTT سال اولهTT

وااای عزیزکم :-)))
از پسش بر می‌آیم، منم دوازدهمم
درددلی چیزی داشتی هستم :-)

قربونت برم تو هم همینطوراا :>

سوالی چیزی داشتی هم می‌تونی بپرسی اگه بلد باشم حتما بهت کمک می‌کنمT^T

وای حتما عزیزکم تو هم همینطورㅠㅠㅠㅠㅠ
ما سربلند بیرون میایممم

سلام سلام^^

چقدر جنوبی هایی که می‌شناسم زیادن!☆_☆

وای سلام مشتاق دیدار! دلتنگتون بودیمم
:-)), خدا بیشترشون کنه D;;

یادم رفت بگم که یه فیلم سینمایی به اسم The Great Debaters هم دیدم و خوب بود، اون‌قدر که سایت‌ها می‌گفتن motivating نبود ولی من مضمون کلی فیلم رو دوست داشتم :دی.

خیلی ممنوووووون😭🩷

ماهم همین‌طورTT

 

آره واقعا. خدا بیشترشون کنه. فکر کنم حدود ۱۰ تا از دوستام اهواز زندگی می‌کنن بدون اینکه هیچ کدوم همو بشناسن! D:

شایدم بیشتر.

+

انقدر خوشم میاد وقتی مردم از کتاب هایی که خوندن یا فیلم و سریال هایی که دیدن می‌نویسن.

:')))
آخییی، چقدر بامزه، اهوازی ها کلا دوست داشتنی هستند در مراقبت از اون‌ها کوشا باش "-"

خوشحالم که خوشت می‌آد :-(, منم خیلی دوست دارم. مثلا یهو یکی از دوستام بیاد بگه من فلان سریال رو دیدممم، چشمام برق می‌زنه

دوران سختیه کنکور خدا بخیر کنه همه رو ، مخصوصا تو این وضعیت کشور

واقعا
متاسفانه چیزی هم هست که باید ازش عبور کرد به ناچار و همیشه در کنار استرس خودش کشورت هم برات یک بدبختی دیگه‌ست

از ته دل ایمان دارم این "رها شدن" بهترین تصمیمی هست که آدم برای خودش میگیره :)) خوشحالم برات :>

سلام ایمی عزیز ما D:
ممنونم :-), امیدوارم واقعا فقط حرف نباشه و رها کنم خودم رو

توصیفاتت چقدر زیبا و به قول خودت چقدر سبز بودن:") عکس‌ها کاملا حس زمستون رو داشتن ولی کل پست انقدر گرم بود انگار توی سردترین شب سال نشسته باشم زیر کرسی:")

کرش لندینگ آن یوTT اون قسمتش هست که میان برای سه‌ری تولد سوپرایزی بگیرن و سه‌ری می‌ترسه که همه ترکش کرده باشن، نمی‌دونم اون بخشش چرا انقدر توی ذهنم موندگار شده.

چقدر هم عکس‌هایی که گرفتی قشنگنTT

سلام موژان عزیزم :-), دیگه جنوبیه و این حرف‌ها :>>>>
دقیقاً!!! من کلا اون پنج تایی که با هم رفتن کره‌ی جنوبی دنبال ری رو خیلی دوست داشتمم، خیلی حس خونه می‌دادن عاشقشونم
ممنونم به زیبایی شما که نمی‌رسن :-)

من فکر میکنم امضای آقای حسن‌زاده رو داشته باشم TT فکر کنم زیبا صدایم کن ازشون رو خوندم (اگه اشتباه میگم اصلاحم کن لطفا، اسم نویسنده و کتاب دیگه واقعا آخرین چیزیه که یادم میمونه) و دعوتشون کرده بودن مدرسه‌مون و من رفتم امضا گرفتم =) یکم کار عجیبیه ولی اون موقع کمتر عجیب بود TT xD

خیلی آدم متفکر و آروم و باحالی هستن =))

وای جدی هستییی، آره درسته زیبا صدایم کن رو نوشته بود که به تازگی هم ازش سینمایی ای ساخته شد و رفت جشنواره فجر، اون رو هم خوندم :(, کلا به طرز تصادفی ای کتاب‌های زیادی ازش خوندم و از قلمش خوشم می‌آد
آخی، نه واقعا عجیب نیست امضا گرفتن به نظر من خیلی پر معنا تر از عکس گرفتن رندوم با سلبریتی هاست :دی
جدی :-), خیلی نمی‌شناسمش فقط می‌دونم آبادانیه :(

شاید هم قهوه‌ی تلخ؟ سرد؟ یه کسی بود هیچی یادم نیست. 🙏

؟
نه همون چیزی که گفتی توی کامنت قبلیت درسته فکر کنمㅠㅠ

من بابت پی نوشت دوم خیلی بهت افتخار میکنم جدی =)

ممنونم *بوس
تلاشم رو می‌کنم که انجامش بدم واقعاً

سلامم.

هویج بستنی:(( با اینکه چند سال پیش خوندمش هنوزم گاهی که حوصله کتاب های طولانی رو ندارم برمی‌گردم و می‌خونمش.

همون زمانام که تازه اومده بودم بیان "این وبلاگ واگذار می‌شود" فرهاد حسن زاده رو خوندم و خیلی جالب بود برامTT

سلااام عزیزمم
خیلی قلم دوست داشتنی ای داره آقای حسن زاده :(, منم اون رو خوندم! خیلی داستانش به نظرم پتانسیل گسترش رو داشت ولی باز هم توی عرصه ی رمان نوجوان تألیفی ایده ای بود که ندیده بودم مثلشㅠㅠ

همه موسیقی ها رو گوش دادم. ینی این سه چهارتای اخیر رو. 

خیلی خوب بودن. تبریک می گم به سلیقه تون. 

سلام مجدد! لطف دارید

سلام عزیزمم D:

تو از پسش برمیای D:

امیدوارم :(

عهه میبینمشش D:

درک میکنم. من تا قبل زیبا صدایم کن فارسی کلا نخونده بودم فکر کنم، فقط ترجمه. بعد دیدم اصلا فارسی یه دنیای دیگه‌ست. TT

ببین واقعا اگه آبادان یه انسان باشه ایشونه =))

جدیی :-))))
:-)))

واقعا انتخاب Let it be خیلی مناسب بود چون غزل مثل همیشه ایز speaking words of widsom :))

پس خودم رو رها کردم، گذاشتم هوای بارونی اهواز روحم رو تسکین بده، گذاشتم پرنده‌های پل سفید از کنارم رد بشن، گذاشتم پاهام از راه رفتن زیاد با بوت، تاول بزنه.

بهترین کارو کردی :). برگشتن به جریان زندگی، حس کردن اون قطرات بارون روی پوست و موت، از اون تعلیق در فضای مملؤ از خالی بودن پر از بمباران(if you know what I mean) نجاتت میده. 

فقط یک منبع برای دنبال خبر در دسترسم بود و نمی‌تونستم یک حرفو از چند زاویه ببینم

Living hell:

رمان‌های نوجوان هم ارزش خوندن دارن و من رو وارد اقیانوسی از نویسنده‌های فارسیِ رده‌ی سنی نوجوان کرد

دقییییقاً! و یکی از نویسنده های مورد علاقه‌م در این زمینه صادق چوبکه که یکم هم زندگینامه‌ش رو خوندم و واقعا جالب! نوجوان که بودم(چقدر جملۀ پیرمردی‌طوری به نظر میاد:) ) کتابای نوجوان زیاد نمی‌خوندم متأسفانه ولی الان به راه راست هدایت شده‌م تقریباَ.

Crash Landing On You رو دیدم

ممنون بابت یادآوری🙏 دیروز خواستم دانلود کنم یادم رفـ

 (عکسی که گرفتی هم خیلی خوبه، به موقع، و زیبا)

نه واقعا اینطوری نیست، چرت و پرت هم کم نمی‌گ-
دقیقاً، امیدوارم تاثیری که باید رو گذاشته باشه
میپسنسپنشنش
صادق چوبک؟؟؟ مگه برای نوجوان می‌نویسه اون؟ من یه مجموعه داستان از اون خوندم و اصلا خوشم نیومد خیلی هم بزرگونه بودㅠㅠ
مسنسمسن، ببین به چه روزی انداختمت می‌خوای کیدرامای احساسی ببین-
(مرسیی)

الان دیدم دقیقاً 8 خط اسپیس اضافه توی کامنتمه پوزش😂

ادیتش کردم نگران نباش :-)

نه واقعا اینطوری نیست، چرت و پرت هم کم نمی‌گ-

آره آره حتماً. تو چرت و پرت میگی منم 13 دست خونه تو لواسون دارم

 

صادق چوبک؟؟؟ مگه برای نوجوان می‌نویسه اون؟ من یه مجموعه داستان از اون خوندم و اصلا خوشم نیومد خیلی هم بزرگونه بودㅠㅠ

والا من از بابام نقل قول کردم که نوجوانیه چون بچه که بودم می‌گفت تا نوجوونی بخونـ

رکب خوردم :)

 

ببین به چه روزی انداختمت می‌خوای کیدرامای احساسی ببین-

از بس تأثیرگذاری دیگه. اون سریال کوتاهه هم که زمانی که نت وصل بود دیدم هم اضافه کنیـ

 

وای بابا باشههژتسنشو

وای نه صادق چوبک اصلا چیزی نیست که توی سن ۱۴-۱۵ سال بشه خون-

وای، یادم نی-

ادیتش کردم نگران نباش :-)

دست شما درد نکند

قربان شما

منم امضای آقای حسن زاده رو دارم:)))

ولی از نزدیک ندیدمشون🥲

چرا همه تون امضاش رو دارید ㅠㅠ، آقای آبادانی فقط این دور و ورها پیداش نمی‌شه؟ ㅠㅠㅠㅠ

چقدر توصیفت رو دوست داشتم. کاش سبز بمونیم.

+اخبار داره روان شما رو هم داره میخراشه؟TTنیاز دارم توی جنگل(خارج از ایران) زندگی کنم و ندونم سیاست تحریم و مردک خامه ای و مو زرد کین

Btw چقدر عکس پست چه قشنگه

واقعاً کاش بمونیم :-))))
+وای دقیقاقاتثاستسدنض، دیوانه شدم، اینقدر خبر چک می‌کنم مطمئنم اون بالادستی ها هم اینقدر خبر نمی‌خونن
مرسیی

آی قلبممم سلاااام عزیزمممم

آرهه خونه خیلی صفت مناسبیه، اهمیت دادنشون به هم خیلی شبیه یه خانواده بود

TTTT

نیپسنسپ
خیلی دوست داشتنی بودن توی هیچ سریالی اونقدر احساسات رو تجربه نکرده بودممم

دارم پست های همه رو یکی یکی میخونم و چقدر همه ی انسان های توی این پلتفرم رو دوست دارم  و باز که همه چیز خراب میشه برمیگردیم به لونه های کوچولیی که برای خودمون درست کردیم =)))))

سلام آیامه‌ی عزیزم :-), دلم برای تلگرام و خوندن دیلی‌ بامزه‌ت تنگ شده
و واقعا خوشحالم که همیشه این خونه ی امن هست که بهش برگردیم

از این رمان های دوست داشتنی نوجوان بازم معرفی کنی خوشحال میشمم

چشممم
کلی خوندم چند سال پیش، بیشترش توی پست گریزی به کتاب تابستونی هستتت

رفتم اون پست رو دیدم و فهمیدم اونجا از این وبلاگ واگذار می‌شود گفتی و منم راجع بهش کامنت دادم:)) ممنون از حافظه‌م.

:)))
واقعا چیزهای زیادی رو از یاد بردیم :دی، فدای سرت

می‌گم منم ندیدمش😅 یه نفر کتاب امضا شده ش رو هدیه داد بهم

می‌دونمپژنسنسپ
ولی خیلی بامزه ست جدی دو نفرتون اینجا امضاش رو دارید ㅠㅠ

وای اهواااااااز :)))))))))))

دلم خواست بیاممممممم

بیااااا
  • وای نه صادق چوبک اصلا چیزی نیست که توی سن ۱۴-۱۵ سال بشه خون

آره راست میگی😂😂

وای، یادم نی-

بابا اون چیزه دیگه. چیز.

(هر سه جمله‌ات با «وای» شروع شدهیدیتی)

وای، کل زندگیم وای

من نمیخوام بگم این یه فرصت طلایی ولی به نظرم هست تا اعتیادت به اخبار رو کم کنی. البته که نمیشه من خودم اعتیاد سناریو چیدن با اهنگ رو دارم و الان که اون اهنگها رو تو موبایلم ندارم. هرچی کلیپ یا اهنگ تو گوشی هست، استفاده میکنم. حتی پاشدم ترانه نداشتم رو نماشا سرچ کردم. بیا و یه چالش بریم تو اعتیاد اخبارت رو کم کن. من هم چالش کر کردن گوشهام با اهنگ و فقط اخر هفته ها این مواد رو بکشیم. 

چه جالب بیهقی رو از کجا خوندی؟؟؟

تا حالا جنوب نیومدم بجز استان فارس ش و متاسفانه کارون رو از نزدیک ندیدم و فقط از دور دیدم. 

همیشه توصیف های قشنگی مینویسی واقعا حس زندگی و اونجا بودن رو میدی. ممنون 

چه اعتیاد بامزه ای :), منم داشتمش ولی نمی‌دونم کی و چجوری رفع شدددطدنسدسنش
من دارم تلاشم رو می‌کنم، هنوزم بعضی اوقات کنترل نشده اخبار می‌خونم و وقتم تلف می‌شه ولی امیدوارم بتونم درستش کنم
بیهقی رو؟ راستش مال نشر پیدایش بود با بازنویسی حسن فتاحی، توی کانالم اسمش بود توی tbr هامㅠㅠ
:((((, یه روز خودم نشونت می‌دممم
ممنونم از تو که نظرت رو بهم می‌گی :))

اره بامزه است ولی داره من رو کرو دیوانه میکنه. خیلی خوبه. من هم از امروز شروع میکنم که خودم رو کنترل کنم. حتی اگه باطری هاش خراب شد. کرنومونتر بزار مثلا فقط سی دقیقه. خودش هم بزار اخر روز.

عه، باشه پس بزار نت بیاد، همه ش رو بهم نسون بده هم بیهقی رو هم ترانه های خوشگلت رو خخخ.

وای پس باید حواست بیشتر بهش باشه
چشمممم
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی