
Lilly and the Moon - Aida Shahghasemi
هنوز سبزم، حداقل چشمم این رو میگه. چشمهام که زیرآفتاب میدرخشن، شبیه خاک حاصلخیزی میشن که از یه دانهی کوچک پرستاری میکنن، وقتی آفتاب بهشون میتابه، برق میزنن، انگار که زیر اون عنبیهی دارچینی، واقعاً یک دانه داره تبدیل به سبزه میشه و قراره از توی خاکِ چشمهام سردربیاره. اگر روزی کسی رو دیدید که چشمهایی قهوهای با رگههای سبز داره، احتمالاً اون منم، بعد از اینکه اون ساقه بالاخره از خونهی گرم و نرمِ چشمهام بیرون اومد.
هنوز سبزیم، توی خیابونها که راه میرم، صدای نفسهای شهر رو میشنوم، قبلاً گفته بودم که کارون نفسِ شهره، ولی الان انگار باید بگم که، شهر نفس کارونه. اینکه کارون تا همین الان هم زنده مونده و با اینکه دیگه زلال نیست و دیگه کشتیای توش لنگر نمیندازه، مثل یک مادربزرگ مهربون آغوشش رو برای پرندهها باز میکنه، یعنی منتظره. یعنی مردم رو دوست داره. دوست داره مردم بیان و ببیننش، بیان و برای مهمونهای ناخوندهش نون بندازن، بیان و لبش بشینن، بیان و هواش رو توی ریههاشون جاری کنن، همونطور که اون هنوز جاریه. نخلهای اطراف کارون سبزن، مردمی که زیر اون نخلها میشینن هم همینطور، مردمی که با ذوق کاپشن های رنگارنگ میپوشن و با اشتیاق با خودشون چتر حمل میکنن، هنوزم سبزن، مثل چترِ فرشته، مثل دانهی زیر خاکِ چشمهای من، مثل نخل.
پینوشت ۱: تلاشهام برای سبز موندن داره جواب میده و خیلی توش بهتر شدم! بالاخره اضطراب رو کنار گذاشتم، اتاقم رو جمع کردم و آمادهی ادامهی این راه هستم، انگار یادم رفته بود که محکومم به ادامه دادن. و چه بهتر که به جای «محکوم بودن به ادامه دادن.» صرفاً «برگشتن به زندگی عزیز.» باشم. در ضمن به اخبار هم میخندم چون جدیداً دیگه هیچ قطعیتی توش وجود نداره. اصلِ یک خبر اینه که حقیقت داشته باشه، و چیزی که من امروز توی اخبار نمیبینم، دقیقاً همین حقیقته.
پینوشت ۲: خب بذارید بگم چی دیدم، فصل دوم Alchemy Of Souls! دوستش داشتم و بخش جالبش برام بازیگرِ خدمتکار کیم بود که توی ریلیتیشوی آپارتمان ۴۰۴ با جنی همکار بود ㅠㅠ (زندگیم حول جنی و بلکپینک میچرخه خودم خبر ندارم.) و اسمش یادمه نارا بود؟! خلاصه که دوستداشتنی بود ولی از وقتی Crash Landing On You رو دیدم استاندارد هام خیلی جا به جا شدن! اینقدر که همه چیزِ اون سریال رویایی و در بهترین حالت بود. اگر میخواستم یک کیدراما رو به عنوان مثال افلاطون انتخاب کنم به احتمال زیاد همین Crash Landing On You رو انتخاب میکردم :دی.
پینوشت ۳: با اینکه زندگی سخته ولی دارم آروم آروم به روتین درس بر میگردم و تا اول بهمن درستش میکنم D:! و اینکه کتاب هم نخوندم :(, ذهنم دیگه کشش شروع یک متن جدید رو نداشت گویا.
پینوشت ۴: مرغسحر در قلبم رسوخ کرده واقعاً، هر وقت سهتارم رو دست میگیرم ناخودآگاه میبینم دارم مرغسحر میزنم :دی. واقعاً ای خدا، ای فلک، ای طبیعت، شام تاریک ما را سحر کن! یادمه (و احتمالاً شماهایی که اینجا بودید هم یادتونه) که سال تیزهوشان یه غزل از مولانا شده بود شعار زندگیم! (هیچ طبیبی ندهد بی مرضی حب و دوا/ من همگی درد شوم تا که به درمان برسم) و این دفعه نوبت محمد تقی بهاره که در قلبم جا خوش کنه. (تصنیفهای دیگهای هم از آقای بهار هست که به شدت دوستشون دارم! مثلاً «ز من نگارم» که استاد شجریان به زیباترین شکل ممکن خوندنش. و چه خوش میگه آقای بهار و چه خوشتر میخونه آقای شجریان که همه سیاهی، حبیبم، همه تباهی/ مگر شب ما، عزیزم، سحر ندارد؟ D:.)
پینوشت ۵: دوستتون دارم، سالم بمونید و مراقب خودتون باشید :'>.

خیلی خیلی این پست سبز بود =((