پیش نمی‌رود.

سه شنبه, ۱ بهمن ۱۴۰۴، ۰۸:۴۴ ب.ظ

To Be Alright - Aurora

سیزده روز است از همه چیز مرخصی گرفتم، درس خواندن، ساز زدن، موسیقی گوش دادن، تلاش کردن. از زندگی هم مرخصی گرفته‌ام، انگار دنیا برایم صبر می‌کند! اگر می‌شد استراتژیِ «وایسا دنیا، من می‌خوام پیاده شم.» را پیش می‌گرفتم، ولی حیف که دنیا با منطق راننده تاکسی‌ها پیش نمی‌رود. گویا من باید در این شرایط باید بیشتر به زندگی‌ام می‌رسیدم و از تهدید و تحریم فرصت می‌ساختم. اما دنیا با منطق سیاست‌مدار‌های ایرانی هم پیش نمی‌رود.

اصلاً دنیا با منطق پیش نمی‌رود! اگر قرار نیست هیچ چیز آنگونه شود که عقلت می‌گوید پس این یه درد نخور برای چه در جمجمه‌ی من جا خوش کرده و هر روزِ خدا با احساسات و هیجانات و افکار و همه‌ی این مصاعب انسانی مرا زجر می‌دهد؟ نمی‌‌شد خودم را بکشم؟ شاید اینگونه تناسخ می‌کردم و در کالبد شاهدختی به دنیا می‌آمدم که همه چیزش فراهم است و کافی است چشمانش اشکی شود تا پادشاه دنیا را به پایش بریزد. اما همان‌طور که گفتم، دنیا با هیچ منطقی پیش نمی‌رود، حتی با منطق رمان‌های رومنتَسی (Romantasy). داشتم از عقل می‌گفتم. چرا عقل فقط اینجا کار نمی‌کند؟ یعنی خب، چرا فقط اینجا اینقدر باید کار کند؟ برای اینکه برای دو روز آینده‌ام تصمیم بگیرم، خیلی باید از ذهنم کار بکشم، تازه من یک دانش‌آموز ساده هستم! شما مدیر یک تولیدی را در نظر بگیرید، او که دیگر در مقایسه با من کارش زار است! برای داشتن ساده‌ترین نظر‌ها درمورد کشورم، باید تاریخ بخوانم! آن هم تاریخ معاصر، غیر معاصر، بعد از اسلام، قبل از اسلام، تمدن‌های اولیه، فلان و بهمان! که همان هم وقتی می‌‌خوانم می‌فهمم فقط یک الگو است که تکرار می‌شود، با اسامی متفاوت، دیکتاتور‌های متفاوت، نخبه‌های سر به دارِ متفاوت و مرزهای متفاوت.

داشتم می‌گفتم کاش شاهدختی بودم که دنیا را با دیدن چشمان ترش به هم می‌ریزند درست است؟ آنقدر ذهنم از این شاخه به آن شاخه پرید که از یاد بردم، می‌خواستم بگویم من هم چشمانم اشکی می‌شود و مانند باران‌های رگباریِ چند روزِ اخیرِ اینجا، گریه می‌کنم. اما خب، دیگران خیلی کاری ازشان بر نمی‌آید، مگر اینکه آن‌ها هم بنشینند کنارم و با من گریه کنند. کاش حداقل هر وقت گریه می‌کردم باران هم می‌بارید، اما دنیا با منطق سریال‌های درام هم پیش نمی‌رود.

اصلاً دنیا با چه پیش می‌رود؟

خوشحالم که زود رسیدم اینجا! ( اول کامنت میذارم بعد پستو میخونم؟ اره راستش TT)

سلام خوش اومدییㅠㅠㅠㅠ

چقدر زیبا می‌نویسی :))

ممنونم :»»»
(الگوم شمایی D;)

جدی سوال خیلی خوبی بود. چون خارج از تصور فلسفی، واقعا کار آدمیزاد اصلا با عقل پیش نمی‌ره. 

باید بشینم و با استفاده از عقلم، درباره فواید عقل و داشتنش جست‌وجو کنم. 

اصلا نمی‌دونم واقعا داریم باش چی‌کار می‌کنیم وقتی همه‌ش بقیه برامون تصمیم می‌گیرن، ته استفاده مون شاید این باشه که امروز انتخابم برای رنگ شالم چی باشه؟ که همونم احتمالاً خودم تصمیم نگرفتم بپوشم

خوندن متن هات، برای من یکجور یک چیز جادوییه، چون انگار خیلی وقتا ذهنامون یکیه.

راستش منم خیلی وقتا دلم میخواد یک شاهزاده باشم، تو سالهای دور، شاید اینکه تنها دغدغه ام این باشه که امشب برای مهمونی چی بپوشم بهتر باشه. چون الان نمیدونم دارم چکار میکنم. دارم در حق زندگیم ظلم میکنم.

جالبه :)
منم همینطور، بماند که اسمش خیلی زندگی هم نیست، این حجم از کورتیزول تو بدن هیچ انسانی نباید باشه راستش

وقتی می‌‌خوانم می‌فهمم فقط یک الگو است که تکرار می‌شود، با اسامی متفاوت، دیکتاتور‌های متفاوت، نخبه‌های سر به دارِ متفاوت و مرزهای متفاوت.

یه‌جا خوندم مردمی که تاریخ ندانند محکوم به تکرار آن هستند.

پس تاریخ بخونم، تاریخ بخون، تاریخ بخونیم، بیاید از این چرخه‌ای که قرن‌هاست توش گیر کردیم بیرون بیایم.

می‌‌دونی، شاید هیچوقت مسئله تاریخ نبود، شاید مسئله الانه، خیلی ها هم هستن که تاریخ می‌خونن، ولی تا الان رو نشناسیم و نسخه هامون رو با توجه به مردم الان نپیچیم، چیزی درست می‌شه؟

نمیدونم. قبلا فکرمیکردم با رنج پیش میره‌. الان میبینم که زیر کوهی از غم و رنج و اندوهیم؛ ولی پیش؟ نمی‌ره.

رنج که احتمالاً روغنیه که باهاش چرخ‌ گردون رو روغن‌کاری می‌کنن، ولی نمی‌‌دونم، علمی همیشه داره پیش می‌ره، ولی منطقی نیست که پیشروی رو فقط در گرو یکسری عدد بذاریم نه؟

(عزیزم من چی دارم الگو بگیری شما الگوییTT)

شکست نفسی می‌کنی بخدا :دی

حتی از این هم خراب‌تره اوضاع. آیا انتخاب همون رنگ شال هم واقعا به عهده عقل آدمه؟ جای بحث داره به نظرم.

اینکه در بیخ و بن ممکنه تصمیم اولیه هم از ما نباشه هست، ولی خب به عهده‌ی چیه؟ یعنی تو عقل و مغز رو یکی نمی‌دونی درسته؟
(یادمه یه فیلسوفی اینجوری فکر می‌کرد، دکارت؟ اسمش یادم نیست)

@سولویگ

وقتی منطق و فلسفه ۱ و ۲ خوندی و داری رشته انسانی رو توی دانشگاه ادامه میدی core:

دقیقا می‌خواستم بگیمطنمسپش
با یک تجربیعلی اینکارو نکنیددطنشدنش

دلم برای قالب قبلی تنگ شده، غم و اندوه.

الان سولویگ میاد تجربی رو به خاک و خون میکشه‌ *از توی شلوارش کتاب منطق و فلسفه مهرو ماه رو درمیاره*

شاید الان داره یه کامنت با عنوان «از کی تا حالا تجربی حق اظهار نظر داره» تایپ می‌کنه مسدشمپسمش

فکر کنم دنیا با هیچ چیز واقعی‌ای پیش نمیره، نه منطقی نه ثباتی نه اهمیت به اینکه چه اتفاقی داره رخ می‌ده. فقط یه روز از یه نفر می‌پرسیم دنیا با چی پیش می‌ره چون خودمون دیگه برای پیدا کردن جوابش نیرویی نداریم و یه روز دیگه اون میاد از ما این رو می‌پرسه و در انتها خودمونیم که همدیگه رو سر پا نگه می‌داریم و سعی می‌کنیم کلا یادمون بره دنیایی هم وجود داشت.

می‌ترسم یه روزی واقعا به این برسیم که «تو کار خدا دخالت نکن»

اگر قرار نیست هیچ چیز آنگونه شود که عقلت می‌گوید پس این یه درد نخور برای چه در جمجمه‌ی من جا خوش کرده و هر روزِ خدا با احساسات و هیجانات و افکار و همه‌ی این مصاعب انسانی مرا زجر می‌دهد؟

جبر جغرافیایی، مدنی، تاریخی و غیره و غیره به ریشم خندید

سلاام
والا چی بگم، :)))

کامنتای تو و میتسوری وای=)))) 

 

@غزل در کامنت

اون قالب هیچوقت از جلوی چشمام کنار نمیره، انگار هنوزم وقتی پست‌ها رو میخونم اون روی وبلاگته

ㅠㅠㅠㅠㅠ

وای خوشحالم "-"، این قالبه واقعا روح و روانم رو جریحه دار کرده

نه، من عقل و مغز رو یکی نمی‌دونم. روان رو هم از این‌ها جدا می‌دونم. و راستش مطمئن نیستم کدوم دیدگاه فلسفی این‌طوری فکر می‌کنه. :') 

چیزی که من می‌دونم اینه که اکثر انتخاب‌های ما صورت می‌گیرن، حالا توسط فیزیولوژی‌ یا مغزمون یا ساختارهای روانیِ خیلی قدیمی‌مون و... و بعد ما می‌آییم و با استفاده از عقل تلاش می‌کنیم این انتخاب‌ها رو برای خودمون توجیه کنیم. ولی این فرایندها این‌قدر همگی درهم‌پیچیده و سریع هستن که خودمون هم جدی‌جدی باورمون می‌شه که با عقلمون فلان تصمیم رو گرفته‌یم.

در واقع شاید بشه گفت عقل و منطق، مثل اون ناظری می‌مونه که در مرحله آخر می‌آد و به پروژه‌ی انجام‌شده نگاهی می‌اندازه و می‌گه: «هوم، خوبه، بدک نیست. هرکی پرسید چرا این کار رو کردیم، بگید من گفته‌م.» :) 

@میتسوری

واییی سمتصچقمص. :)))

فرضیه (شایدم نظریه) جالبیه! خب ممکنه توی همون مرحله ی آخر کارو تایید نکنه؟

انقدر باهاش همزاد پنداری کردم که چندین بار خوندمش :)

قلمت خیلی زیباست!

غم انگیزه :(((
ممنونم D:

سلام به روی ماهت غزلی که به دنبال او می گردی

بوس به شما :>>>

ولی این دنیا با چی پیش میره وقتی هیچ راهی جوابگو نیست..

دقیقا همین سوال منه، چجوریه اصلا، به جز تیک‌تاک ساعت و گذر ثانیه ها، واقعا دنیا چجوری پیش می‌ره که ما توش عملا بی نقشیم

بله ممکنه، و همین‌جاست که ما به مشکل می‌خوریم. یکی از نمونه‌هایی که الان به ذهنم می‌رسه، ناهماهنگی شناختیه.

همه ما درباره خودمون یه تصوراتی داریم. یه سری گزاره هست که اون‌ها رو به خودمون نسبت می‌دیم. مثلا من متولد سال فلان هستم. من به فلان کار علاقه دارم. من فلان آدمی هستم.

اکثرمون، درباره خودمون این تصور رو داریم که انسان‌های منطقی و عقلانی‌ای هستیم. یعنی فکر می‌کنم خیلی سخت باشه پیدا کردن آدمی که به صورت راسخ، خلاف چنین باوری رو داشته باشه.

حالا اگر یه پروژه‌ای رو انجام بدیم و عقل از راه برسه و بگه: «این چه گندیه که زدید؟!»، چه اتفاقی می‌افته؟ باور ما درباره عقلانی بودن خودمون، به چالش می‌خوره. اگر من واقعا عقلانی و منطقی هستم، پس چرا الان یه کاری کردم که عقلم تاییدش نمی‌کنه؟ به این حالت ناخوشایندی که به آدم دست می‌ده، می‌گن ناهماهنگی شناختی. حالا یه سری راه برای از بین بردن این ناهماهنگی داریم که دیگه واردش نمی‌‌شم. امشب یه عالمه منبر رفتم، ببخشید واقعا. :')

البته می‌دونی، فکر می‌کنم بتونیم حالت‌هایی رو هم تصور کنیم که ما واقعا بر اساس منطق تصمیم بگیریم و بعد همچنان دچار ناهماهنگی شناختی بشیم. بهش فکر نکرده‌م اون‌قدر. ولی خب می‌خواستم فقط بگم که آره، ممکنه یه کاری بکنیم که عقل بعدا تاییدش نکنه و مجبور شدیم خودمون رو به در و دیوار بزنیم تا یه طوری ماست‌مالی‌ش کنیم. 

وای پس عقل بعد از اینکه کار انجام شد تازه تایید و تکذیب می‌کنه؟ چه عجیب!!
چه بامزه وای، ممنونم که اتفاقا رفتی پای منبر :(, من این مباحث رو خیلی دوست دارممم، خوشحال می‌شم بیشتر هم بگی :)
آره گرفتم چی شد، واقعا انسان عجیب ترینه

چقدر با پوست و استخونم درکش کردم :)

می‌دونی جدیدا حس می‌کنم خیلی چیزا ارزششون رو از دست دادن، چون به عنوان یه فرد ساده و بی‌قدرت، ما رسماً هیچی نیستیم. فقط محصول ایدئولوژی‌های کشوری هستیم که درش به دنیا میایم و بعضی وقتا هم در بعضی جاها از اون فاصله می‌گیریم ولی هرکاری هم کنیم، در نهایت زادۀ همونیم و انتخاب آنچنانی‌ای نداریم. یکم این جبر آزاردهندست. جبر در انتخاب که توهمی بیش نیست. چون انتخاب هم که کنیم به لحظه‌ای می‌تونه همش بر باد بره. یکم پوچ شده همه‌چیز در نظرم. حداقل توی این دوره. انگار چیزهایی که زمانی ارزش داشتن ارزششون رفته و فقط خودشون موندن. عقل و تفکر هم همین شده. قبلاً با عقل می‌شد به جایی رسید. الان به کجا میشه رسید؟

نمی‌دونم؛ امیدوارم روزهای ارزشمندی چیزها برگرده و کمی قدرت تفکر واقعی و انتخاب حقیقی داشته باشیم.

الان دارم هویت اجتماعی می‌خونم و به نظرم منطقی ترین راه حل برای این مسئله اینه که ضدفرهنگ ها رو تبدیل به فرهنگ کنیم، منطقی نیست؟
تا زمانی که توی لایه های عمیق رسوخ نمی‌کنم هیچی رو نمی‌تونیم درست کنیم و اینم کار یک یا دو نفر، و در مقیاس ایران کار ۱۰۰ یا ۲۰۰ هزارنفر یا یکی دو میلیون هم نیست، کار یکی دو روز هم نیست، دانش می‌خواد، رسانه می‌خواد، دانش رسانه ای می‌خواد و وقت، کلی وقت
امیدوارم

@ سولویگ

گمونم ماتریالیسم بود که ذهن، مغز، و روان رو از هم جدا میکرد.

ماتریالیسم میگه ذهن و روان نتایج کارکرد مغز هستن. یعنی همونجوری که گفتی اول مغز یا فیزیولوژی هست که انتخاب می‌کنه و بعد از اون ذهن و روان میان و داده مغز رو تحلیل میکنن تا ببینن به عمل یا شناخت تبدیل بشه یا نه.

من یه چیزی رو متوجه نشدم، آخر عقل و روان قبل از عمل کار می‌کنن یا بعد از عمل؟
جوری که سولویگ گفت بعد از عمله و تو می‌گی قبل از عمل
گیج شدم :دی

منطقی ترین راه حل برای این مسئله اینه که ضدفرهنگ ها رو تبدیل به فرهنگ کنیم، منطقی نیست؟

منطقی که بله منطقی هست. اما چجوری می‌تونیم تشخیص بدیم که کدوم ضدفرهنگ‌هارو وارد فرهنگ کنیم تا به صورت کل اون فرهنگ تغییر پیدا کنه و از ناهنجاری‌ها کم کنیم. هم انتخاب شورایی برای تصمیم گرفتنش سخته، هم کار خود اون شورا. چون هیچکدوم از تصمیماتشون مستقل از فرهنگ خودشون نیست و نمی‌تونن مطلق منطقی فکر کنن راجع بهش.

به صورت کلی ولی چرا که نه. فرهنگی باشه که پویا باشه.

والا مغزم نمی‌کشه که حتی بخوام بهش فکر کنم :-), غم جلوی عقلم رو گرفته

@narxes

درست می‌گی، گمونم همین‌طور باشه. من کلا سواد فلسفه‌‌م پایینه متاسفانه و سر این تطبیق‌ها مخصوصا هیچ‌وقت جرئت نمی‌کنم حرفی بزنم. :') 

@غزل

ببین من عقل و روان رو از هم جدا کردم. ما بر اساس فیزیولوژی و روانمون تصمیم رو می‌گیریم و عقل بعد از اون وارد می‌شه. منظورم از روان هم خیلی... فرگشتیه به نظرم. برای همین گفتم ساختارهای خیلی قدیمی روان. شاید یه نفر بتونه بحث کنه که همینی که این‌جا منظورمه هم روان نیست و همون مغز و فیزیولوژیه. 

اما مانعی نداره که بعد از این جریان‌ها روان یا حتی فیزیولوژی‌مون همچنان بخواد دخالت کنه. 

ㅠㅠㅠㅠ
آهاا، خیلی جالبه واقعا "-"، این مباحث رو خیلی دوست دارم

دید و نظر جالبی بود. حقیقتش بیشتر از گفت و گوی شکل گرفته ی زیرش لذت بردم :)

به هر حال خوشحالیم که لذت بردید D:

ببین اتفاقا همین چند دقیقه پیش داشتم یه کتاب می‌خوندم خلاصه‌ش میشد اینکه در هر دو صورت نظریه‌های افراطی داریم.

هم اینکه مغز مرکز همه چیز هست و ذهن و روان  -یا بهتر بگم روح- تابع اون.

هم اینکه ذهن و روح هستن که کارکرد مغز رو مشخص می‌کنن.

هیچ‌کس هم نظریه اون یکی رو قبول نمی‌کنه :"""))))))

کلا طبق این کتابه نظریه غالبی نداریم که بگه کدوم اولویت داره و کدوم بخش هست که داره بخش‌ بعدی رو تحت تاثیر قرار میده.

پس عشقیه کلا :دی
واقعا جالب می‌شه اگر یه روز واقعا بفهمیم اول کدومه

 وای نه!

اصلا عشقی نیست'-'

بستگی به دیدت داره. مخصوصا دیدی که به دین داری...

ماتریالیست‌ها که گفتم می‌گن مغز عنصر اصلیه طبیعت‌گرا هستن و خیلی کاری به خدا و کائنات و این مسائل ندارن :دی 

پس همه چیز رو طبیعی و فیزیولوژیکی می‌بینن و نتیجه می‌شه برتری مغز و اینکه روان و ذهن نتیجه کارکرد مغز هستن!

حالا اگر دیدگاه یه فرد دینی باشه - مثل خیلی از فلسفه‌های شرقی- به روح اول توجه می‌کنی چون طبق دینت به این باور رسیدی که باید روحی وجود داشته باشه که حالا به‌خاطر انتخاب‌های بدش قراره مجازات بشه یا کار خوب کنه و پاداش بگیره - چه این دنیا چه اون دنیا- اینجوری به این نتیجه می‌رسی که اصل کار روح هست و تو طبق روح و سرشتت تصمیم می‌گیری و مغز صرفا یه واسطه‌ست برای انجام اون کار...

 

حالا این وسط کلییییی نظریه عصب شناسی و فلسفی و دینی و روانشناسی داریم که یا این طرف رو گرفتن یا اون طرف یا سعی کردن حد وسط رو بگیرن :دی

هر دوتا نظریه هم نقص و اشکالاتی دارن. مثلا اگر مغز رو اول در نظر بگیریم پس میشه اینجور نتیجه گرفت که یکی با مغز خوب به دنیا میاد یکی با مغز بد! پس ژن بد رو پیدا کنیم می‌تونیم از تکثیر آدم بده هم جلوگیری کنیم. یا اصلا بد بودن اون آدم لزوم مجازات نداره. چون از اول همینجوری به دنیا اومده و نمیتونه مغز خودش رو تغییر بده.

از اون طرف هم که روح و عقل رو کی دیده، کی ندیده؟ '-'

 

همه چیز بستگی به نگاه فلسفی خودت به آدم‌ها و زندگی داره :"

اوهوووو

چه رفتم رو منبر!!! '-'

یکی هم نیست منو بگه بسه  همینننجووری دارم حرف میزنم 🚬🚶

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی