To Be Alright - Aurora
سیزده روز است از همه چیز مرخصی گرفتم، درس خواندن، ساز زدن، موسیقی گوش دادن، تلاش کردن. از زندگی هم مرخصی گرفتهام، انگار دنیا برایم صبر میکند! اگر میشد استراتژیِ «وایسا دنیا، من میخوام پیاده شم.» را پیش میگرفتم، ولی حیف که دنیا با منطق راننده تاکسیها پیش نمیرود. گویا من باید در این شرایط باید بیشتر به زندگیام میرسیدم و از تهدید و تحریم فرصت میساختم. اما دنیا با منطق سیاستمدارهای ایرانی هم پیش نمیرود.
اصلاً دنیا با منطق پیش نمیرود! اگر قرار نیست هیچ چیز آنگونه شود که عقلت میگوید پس این یه درد نخور برای چه در جمجمهی من جا خوش کرده و هر روزِ خدا با احساسات و هیجانات و افکار و همهی این مصاعب انسانی مرا زجر میدهد؟ نمیشد خودم را بکشم؟ شاید اینگونه تناسخ میکردم و در کالبد شاهدختی به دنیا میآمدم که همه چیزش فراهم است و کافی است چشمانش اشکی شود تا پادشاه دنیا را به پایش بریزد. اما همانطور که گفتم، دنیا با هیچ منطقی پیش نمیرود، حتی با منطق رمانهای رومنتَسی (Romantasy). داشتم از عقل میگفتم. چرا عقل فقط اینجا کار نمیکند؟ یعنی خب، چرا فقط اینجا اینقدر باید کار کند؟ برای اینکه برای دو روز آیندهام تصمیم بگیرم، خیلی باید از ذهنم کار بکشم، تازه من یک دانشآموز ساده هستم! شما مدیر یک تولیدی را در نظر بگیرید، او که دیگر در مقایسه با من کارش زار است! برای داشتن سادهترین نظرها درمورد کشورم، باید تاریخ بخوانم! آن هم تاریخ معاصر، غیر معاصر، بعد از اسلام، قبل از اسلام، تمدنهای اولیه، فلان و بهمان! که همان هم وقتی میخوانم میفهمم فقط یک الگو است که تکرار میشود، با اسامی متفاوت، دیکتاتورهای متفاوت، نخبههای سر به دارِ متفاوت و مرزهای متفاوت.
داشتم میگفتم کاش شاهدختی بودم که دنیا را با دیدن چشمان ترش به هم میریزند درست است؟ آنقدر ذهنم از این شاخه به آن شاخه پرید که از یاد بردم، میخواستم بگویم من هم چشمانم اشکی میشود و مانند بارانهای رگباریِ چند روزِ اخیرِ اینجا، گریه میکنم. اما خب، دیگران خیلی کاری ازشان بر نمیآید، مگر اینکه آنها هم بنشینند کنارم و با من گریه کنند. کاش حداقل هر وقت گریه میکردم باران هم میبارید، اما دنیا با منطق سریالهای درام هم پیش نمیرود.
اصلاً دنیا با چه پیش میرود؟
خوشحالم که زود رسیدم اینجا! ( اول کامنت میذارم بعد پستو میخونم؟ اره راستش TT)