۱۲ مطلب با موضوع «از قلب.» ثبت شده است

این اولین باریه که داریم زندگی می‌کنیم! پس چرا این‌قدر از خودمون توقع داریم که عالیِ عالی انجامش بدیم؟!

امید می‌تونه کشنده باشه. توی کتابِ Moonrise از سارا کروسان، خوندم که نوشته بود : اُمید است که تو را می‌کشد. اولش با خودم گفتم خیلی مسخره‌س! امید همون چیزیه که بشر رو زنده نگه داشته! امید به رسیدن به روزای خوب! امید به نتیجه گرفتن! امید به اینکه حالمون یه روزی خوب می‌شه! ولی... چی می‌شه اگه هیچوقت روزای خوب نرسن؟ چی می‌شه اگه هیچوقت نتیجه نگیریم؟ چی می‌شه اگه حالمون هیچوقتِ هیچوقت اونقدری خوب نشه که از ته دل بخندیم و بگیم : «این همون چیزیه که می‌خواستم!»؟ چی می‌شه اگه ما هم مثل سرهنگ نیلوفری تو سال بلوا بشیم که سال ها به امیدِ اینکه دخترش عروسِ شاه بشه توی یه شهر مزخرف می‌مونه و آخرشم اصلا مورد توجه شاه قرار نمی‌گیره و از غم و غصه می‌میره؟!

اینا رو گفتم که بگم اگر یه جایی ایستادید که دوستش ندارید و فکر می‌کنید با امید داشتن و بیشتر جون کندن توی اون جایگاه، حالتون و جایگاهتون بهتر می‌شه در اشتباهید! امید می‌تونه کشنده باشه!

+اینو تو روزانه‌نویسیِ تلگرامم گذاشته بودم، ولی چون اونجا رو پاک کردم گفتم اینجا هم بزارمش :-)

شرایطی که اکنون دارم مانند کسی است که درون گودالی بی‌نهایت ژرف افتاده. اما، از بالای این گودال بی‌نهایتِ ناامیدی، غم و اندوه، کورسوی نوری به اعماق آن می‌تابد؛ نوری که ترجیح می‌دهم برای دلخوشی خویش هم که شده، نامش را امید بگذارم.

شاید امید همینگونه کشف شده باشد!(اگر اصلا چیزی است که بشود آن را کشف کرد.) شاید فردی در اعماق گودالی، نام همان کورسوی نور را امید گذاشته باشد، شاید هم فردی گم شده در یک جزیره ی دور‌افتاده، نام چشم‌انداز در حال نزدیک شدن یک کشتی را امید گذاشته باشد! شاید هم فردی در حال افتادن از یک پرتگاه، نام صدای افرادی که با سرعت به او نزدیک می‌شوند را امید گذاشته باشد! داستانش دراز است... اما غیر مهم و همینطور غیر فوری!

در کل، دستِ گلِ کاشف یا مخترعش درد نکند. آخر همین امید است که هم‌اکنون، مرا منتظر کمکی از سوی زمان(که بگذرد و راحتم کند.) در اعماق این گودال، زنده و پویا نگه داشته است.

شب است و آسمان ستاره باران. کنار‌ِ من لم داده ای و با هم به این دنیای دست نیافتنی و بی‌کران می‌نگریم. البته من اغلب از ستارگان و کهکشان ها نگاه می‌دزدم و به بازتاب آنها در چشمان دارچینی‌ِ زیبایت خیره می‌شوم. عجب چشمان زیبایی! مانند این است که خدا برای کشیدن آنها کلی وقت گذاشته باشد. ترکیب سیاهی مردمکِ چشمت با رنگ عنبیه ی آن به چشمِ یک شخصیت اسطوره ای می‌ماند.

باز هم نگاهم را به سمت اجرام آسمانی بر می‌گردانم. خیلی اتفاقی چشمم به ماه می‌افتد. شاید من هم مانند قمری‌ام که جذب جاذبه ی تو شده و به دورت می‌گردد، مگر نه؟! تو به زحل می‌مانی و من به آن سنگ های کوچکِ سیب زمینی مانندی که در عظمت آن گم شده‌اند و دور آن طواف می‌کنند. شاید هم تو مریخی و من فوبوس‌ام، همان قمری که تا چند وقت دیگر درون سیاره‌اش غرق می‌شود. اما زیبایی تو را نمی‌شود با مریخ مقایسه کرد.

تو را به سیاهچاله هم می‌توان تشبیه کرد. اگر قلب من کهکشانی باشد مطمئنا تو سیاهچاله ی آنی. حتما برایت گفته‌ام که کهکشان ها بدون سیاهچاله هایشان از هم می‌پاشند. همه ی اجزای قلب من مانند ستاره های کهکشان حول تو می‌گردند، حولِ سیاهچاله ی قلبم.

صبر کن! تو ستاره‌ای! آن هم آبی رنگ. من هم سیاره‌ای پیر و فرسوده‌ که به دور تو می‌گردد. اگر منظومه‌ای داشتی مطمئنم که هزاران سیاره در آن به دور تو‌ می‌چرخیدند.

خوشبختانه تو انسانی. هیچ‌یک از ستاره ها هیچوقت نمی‌فهمند چقدر جذابند و سیارات هم هیچوقت دلیل طواف خود را به دور ستارگان نمی‌دانند، برای قمر ها هم همین توضیح صادق است. کهکشان ها و سیاهچاله ها نیز هیچوقت متوجه این نمی‌شوند که چقدر زندگیشان به هم وابسته است. اما من و تو انسانیم، احساسات داریم. می‌توانیم آنها را ابراز کنیم!

اما من فکر می‌کنم شبیه همان اجرام آسمانی ای شدم که هیچ نمی‌دانند. ترس چه کارها که نمی‌کند. ولی یقین داشته باش که روزی، اگر زنده باشم، روبه رویت فریاد خواهم زد : «دوستت دارم! به اندازه ی سنِ این دنیا و به اندازه ی تمام ستاره های تمام کهکشان های تمام دنیا ها! دوستت دارم! به اندازه ی زیبایی ات، که از همه ی این مقادیر زیاد تر است.»

+انتشار در آینده